تیم شهدای اقتدار
تیم شهدای اقتدار
خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با قهرمانان ورزشی و مدالآوران المپیادهای علمی؛ ۱۴۰۴/۷/٢٨
نشسته بودند کنار هم، سه دختر همسن و سال با شالهایی مرتب و مثل هم. وقتی اسم و رسمشان را پرسیدم، جا خوردم. مدالهایی که گرفته بودند عیارش از سنشان خیلی بالاتر بود. تارا لبخند زد و گفت: «من هر وقت پرچم ایران رو میدیدم، آرزو میکردم یه روز خودم ببرمش بالا.»
پریماه، با متانتی که در سکوتش پیدا بود، آرام گفت: «اولش پاسپورتم نرسیده بود. خیلی استرس داشتم. اما خدا خواست، دو روزه جور شد و رفتم.»
نازنینزهرا که انگار دلش میخواست چیزی را حتماً بگوید، با عجله اضافه کرد: «اسم تیممون رو گذاشتن شهدای اقتدار. وقتی مسابقه میدادم، تصویر بچههایی که شهید شدن جلوی چشمم بود.»
آخر مراسم، هر سه رفته بودند جلو. پریماه میگفت: «مامانم خیلی دوست داشت براش انگشتر آقا رو ببرم.» جلوتر از همه نازنینزهرا ایستاده بود. دستهایش را بالا گرفته بود و برق اشک، مثل نوری باریک، توی چشمهایش میدرخشید.
راویان: تارا عباس زاده، پریماه امیری، نازنین زهرا عبداللهی، دارندهی مدالهای نقره و برنز مسابقات آسیایی در رشتهی تیراندازی
فاطمه اکرارمضانی
نظر